تبليغاتX
دیروز ... امروز ... و شاید فردا...

دیروز ... امروز ... و شاید فردا...

 

دیگه بی خیال

 

 

  دل نیست کبوتر که چو بر خواست نشیند            ما  از سر بامی که  پریدیم  پریدیم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 1:35  توسط حامد  | 

 

 

 

ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن رو به گريه می اندازيم ، گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 23:56  توسط حامد  | 

 

 

 

خسته از  همه و هر جا   بریدم    این بود  اون  زندگی ....

 

نمی خوامش

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 7:8  توسط حامد  | 

 

 

من اگر  بر  خیز م  تو اگر  بر  خیز ی 

همه بر  میخز ند  ...

 

 

 

 

پی نوشت:    ارتباط با ۲۲ خر داد  تایید میشود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 3:49  توسط حامد  | 

 

 

تمام نا تمام من با تو تمام می شود

 و  واقعا هم با اومدنش و ... تمومم کرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 2:49  توسط حامد  | 

 

 

  + ۱۸ 

 

 

 

... با تو

... برهنه

... گم و گور

... در میان انبوه ملحفه ها

... یعنی  بهترین جای جهان !

شکست نور در برابر طرح اندامت

و شکست من در مقابل دستان مهربانت !

...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 6:8  توسط حامد  | 

 

سال نو - آدم نو ...

امیدوارم امسال از هر لحاظ بهتر باشه برای تک تک شما ها و من - نمی دونم این یه قرار داد بین ادم ها که از یه ثانیه به بعد در یک زمان خاصی میشه سال جدید- اما هر چیزی که هست فرصت خوبیه برای اینکه چیزای اضافی و بدرد نخور در همه زمینه ها اخلاقی - رفتاری- کلامی - عملی  و ... جا بزاریم تو همون سالی که با قرار داد ما آدما رفته و تو تاریخ گم شده- امسال  شاید سالی باشه که ۳۰-۴۰  سال دیگه تو کتابای تاریخ بچه ها بنویسند که از خرداد ۸۸ جرقه انقلاب سبز ایران زده شد- پس ما هم بالاخره تو تاریخ این گربه پیر نقشی ایفا کردیم - امیدوارم همه هم سن و سالای ما که همراه ما بودن برای این راه و از بخت بد گیر سربازان گمنام امام زمان افتادن  زود تر از زود کنار خانوادشون باشند -

------------------------------------------------

 در پی حذف یارانه ها و گرانی و بیچارگی مردم ، رهبر فرزانه انقلاب با تیز هوشی امسال را سال کار مضاعف نامیدند- به اصطلاح عامیانه سخن گهر بار رهبرمان این است که مث سگ روزی ۳ شیفت کار کنید اونم از نوع مضاعفش که وقتی جنسا گرون شد از گشنگی نمیرید - ایوالله به این همه هوش  و فرزانگی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 3:7  توسط حامد  | 

 

   ما - تو - ....

 

ای صاحب فتوا  زتو پر کار تریم

                                    با اینهمه مستی  زتو  هوشیار تریم

تو خون کسان خوری و  من خون رزان

                                   انصاف بده کدام خونخوار تریم ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 1:52  توسط حامد  | 

 

 

تمام واهمه ی کودکی من تنهایی بود.

ترس از تنها ماندن

اینک تنهای تنها هستم. و نیمه خالی دلم پر است از تنهایی

کودکیم را سپری کردم به امید روزگار بهتر از آن چه که می گذشت

اینک در آستانه روزهای آینده ام،همان روز ها که گمان می کردم می آید اما نیامد

اینک تنهایی همدم من شده

همدم نامهربان و گزنده ی من

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 11:8  توسط حامد  | 

 

  من - خدا - ...

 

 

 من حالم بهتر از آن است که با کفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اينکه در مسجد بشينم و به کفشهايم فکر کنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 1:4  توسط حامد  | 

 

 

مکاتب بشری ....

 

 دموکراسی می گوید: : رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم مارکسیسم می گوید: : رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم فاشیسم می گوید: : رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن اسلام حقیقی می گوید: : « نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. » اسلام دروغین می گوید: : تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:17  توسط حامد  | 

 

ایران - مردم - دین - بهره برداری - حکومت دینی یا دین حکومتی ؟....

 

 

 

روزگار ما روزگاری است که نگهبان قلعه های راستی با پرچم حقیقت شراب دروغ مینوشد و و از پیاله های خاک رس تن مردگان به ظاهر زنده باده های لاجرعه فرو میدهد و میخورد به سلامتی دین که ساقی بسیار گشاده دستی است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 18:49  توسط حامد  | 

 

 

   ایران - مردم- تلاش - کار - رفاه -...

 

 

 هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!.. . نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

دکتر شریعتی

 

 

 

 

پی  نوشت : خودمم مطلب دارم اما فکر کنم نوشته های دکتر از مال من خیلی بدرد بخور تر باشه - نه؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 14:2  توسط حامد  | 

 

 

 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت .

(دکتر علی شریعتی))

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 5:23  توسط حامد  | 

 

 

اون قدیما تا میدیدم دلم اسیره ماتمه                        صدایی تو گوشم میگفت بیا که باز محرمه

 

 

از حسین و کربلا گفتن از عهده من بر نمیاد اما میخوام اندازه جرعه خودم از این دریا بردارم- از بچگی محرم و دوست داشتم و این ایام توی مراسم ها میرفتم و لای علامت ها میچرخیدم و سینه میزدم- بزرگتر که شدم دیدم به قول شریعتی از حسین فقط شمشیر ها و نیزه هایی که به تنش زدن رو بهمون یاد دادن و نشون دادن و شخصیت عدالت خواه - آزادی خواه- ساختار شکن- ظلم ستیز- و مصالحه ناپذیرش بنا بر مصالحی همیشه پشت گریه ها مخفی بود- حسین را صبح عاشورا  پیدا میکنیم و عصر گمش میکنیم-

امسال حسین را وارد سیاست هم کردن- به تبعیت از رضا شاه به هیئت ها اجازه مراسم علنی نمیدن مگر آنهایی که اصطلاحا خودی باشند-

مداحان و آخوند ها انقدر برای اشک در آوردن دروغ گفته اند و این مراسم را تحریف کرده اند که لاجرم در صحت هر گفته شک میکنی- و من همیشه فکر میکنم رسیدن به تفکر امام حسین مهمتره یا گریه کردن و لخت شدن و سینه را کبود کردن- این به نفع چه کسی است که ما از حسین تنها اشک را بشناسیم-

با همه این حرف ها بازم ماه محرم رسید و من میخوام فارغ از همه چیز برم تا از خیلی مشتاقان جا نمونم - خدا کنه امسال گوشه ای از حقیقت حسین را پیدا کنیم ... 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 3:32  توسط حامد  | 

 

 

تو ...

 

 

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

 

 

پی نوشت : فقط برای تو زنده بودم - خودت میدونی

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 4:39  توسط حامد  | 

 

 

خدایی که هر وقت میاد تو کوچه هاش  ، یدسته خاله خانباجی عقب سرش یدسته قداره کش از جلوش میاد ....

 

 

 

وخدایی که همین نزدیکی نیست- لای ریش ها و ریشه ها گم شد و هر بار که به خیابان ها آمد یا به دنبال مرده ای بود که گفتند لا اله الا الله یا مرثیه خوانی برای گرفتن اشک نامش را بلند صدا زد - وخدایی که این روزها دورتر از همیشه است - و خدایی که وقتی میکشند میگیوید خود /کشی کرد مانند داستان فیلم های بد من هندی مینشیند  گوشه ای به امید آمدن آمیتا باچان - و ما ایرانی ها همچنان  عادت داریم  که هر وقت زخمی داشتیم به جای مرهم گفتیم خدا کند که خودش بیاید....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:42  توسط حامد  | 

 

 

 من - اون ...

 

 

 

 

من : حتما ۱۶ آذر میرم

اون: بابا دست بردار - چیت تو زندگی کمه

من: آزادی از هر نوع - حق شهروندی - حقوق اجتماعی - حق بودن - عدالت - اجازه بیان کردن - عقیده- دین حکومتی که شده سدی برای هر تحرک - کشته شدن هموطنام- زندانی بودنشون- تجاوز از نوع حیوانی به آدم ها - نادیده گرفتن نظر و عقیدم - توهین به شعورم و ....

اون : اینا که همش یسری اراجیف و قرطی بازیه - ماشالله جوونی  خوشتیپی  سالمی  خانواده داری تحصیلکرده ای  بهترین ماشین زیر پاته و ....

من : اینا که میگی همه شخصیه - بعد اجتماعی چی میشه - من میخوام فکر کنم - حرف بزنم - بابا آدمم ...

اون: میخوای پدر مادرتو دق بدی - نمیدونی اینا چه ....شی  هستن- میشناسیشون که

من : نمیدونم - گیجم

 

 

 

 

پی نوشت : بنا به مشورت این دوست ارجمند از این به بعد کسانی میتوانند توی تظاهرات شرکت کنند که پیر و زشت و بد هیکل و بد تیپ و مریض و بی پدر و مادر و بی سواد " زیر سیکل " و حتی الامکان بدون وسلیله نقلیه حتی موتور باشند -

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:33  توسط حامد  | 

 

 

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

 

 

 

به خدا من هنوزهم وحشت میکنم . وحشت میکنم از صدای گنگ دعوای طبقه ی بالا ، از تربیت اجباری به هر اسمی ، ازلذت پنهان تحقیر شدن ، از میل به استادی و معبود شدن .

از گلّه وقتی قراره دریده شیم به دست هم ، ازمذهب وقتی تبدیل میشه به آیین نامه ی رانندگی.

ازبخشش و زخم بی فراموشی، ازکدورت که بعد از عمل لیزری عدسی ، توی چشم، براق تر میشه ، از مصاحبه ی من مستعار با من در وب سایت من آنلاین ، از شنیدن صدایی که پر از کینه اس در میلش به آباد کردن جهان ، ازسوء استفاده ی یه گوینده از ابعاد میکروفن گردنی .

ازآلزایمر دایره المعارف  غنی سالخورده ، ازشب ادراری بانوی ادب در نود سالگی ،از بی رحمی زندگی.

ازحمله ی لاشخورهای مستند" آوای وحش" به زن تنهای مسافر، ازخنده به لرزش دست مرد خطاط  به وقت نوشتن مشق اجباری .

ازادای صداقت، ازدرآوردن ادای صراحت در جایی خارج از صحنه . از بهانه های مقدس برای لیسیدن ته مونده ی یه حسرت قدیمی. 

از تورم گره های جنسی واخورده  حتی در صدمین مواجهه با هوای تازه ، ازدوستت دارم های  بین دو ایستگاه ، از نمایش دلتنگی های نفتالین زده به وقت سرما ، ازصدای ظریف شکستن حرمت ، از صدای مهیب هلهله ی ازدواج دو برنده ، ازمردی که با قلدری ، زن میشه ، از زنی که باید مرد بشه ، از جنینی که به لطف روشنفکری مادرش، سقط میشه .

وازغروب که همیشه بوی دلتنگی میده.

وازدیدن توپ لاستیکی شوت شده ی تنهایی ، که کنار اتوبان، بی خبر از هجوم ماشین ها قل می خوره.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:53  توسط حامد  |